تبليغاتX
شعر های عاشقانه و اس مس و مطالب جالب


شعر های عاشقانه و اس مس و مطالب جالب

وبلاگی از شعر های عاشقانه و اس مس

سلام

یه مدت طولانی نیستم

به یادتون هستم به یادم باشید

مرسی

| 0:23 | نیلوفر | |


                                                        

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سال‌مند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.

بسیاری از آنان، زوج سال‌خورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند».

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب‌زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در‌آورد و آن‌را با دقت به دو تکه‌ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب‌زمینی‌ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب‌زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خود بر‌خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت: «همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم».

مردم کم‌کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی‌زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آن‌ها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم».

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید».

- چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟ 

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــام»!

                                                                

| 13:29 | نیلوفر | |

رفتو چشمم را برایش خانه کردم...

بر نگشت

بس دعاها از دل دیوانه کردم...

 بر نگشت

شب شنیدم زاهدی گفت:او افسانه بود

دروفایش خویش را افسانه کردم...

 برنگشت

شوق عشقم را که روزی میربود از او قرار

تا سحر گاهان برایش موعظه کردم...

بر نگشت

تا درآن غربت نسوزد از غم بی هم دمی

تارو پودم را بر او پروانه کردم...

 برنگشت

این منه مسجد نشین عاشق سجاده را

مدتی هم، ساکن می خانه کردم...

 بر نگشت

چون بداند در ره او با کسانم کارنیست

خویش را بادیگران بیگانه کردم...

 بر نگشت

رفتو چشمم را برایش خانه کردم...

بر نگشت

بس دعاها از دل دیوانه کردم...

بر نگشت

عاقبت هم در امید ایکه بر میگردد او

عالمی را، در غمش ویرانه کردم...

 برنگشت

| 17:58 | نیلوفر | |

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي 

سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد

ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي 

هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد،

شروع مي‌کرد به حرف زدن ... 

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي

جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته 

مي‌کشيد، نيمي از ماه

سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش... 

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو 

گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي 

سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او

خداحافظي کنمکنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند

زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ 

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من 

برگشت و با چهره‌اي متعجب،

آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ 

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه

دادم

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! 

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه

داد
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ 

گفتم: نه گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ گفتم: نه گفت: تا حالا به يک

کنسرت عالي رفتي؟ گفتم: نه گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم نه

گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟

گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودي؟

گفتم: نه

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟ 

گفتم: نه ! 

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ 

با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!! 

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين .... 

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان 

جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را

گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد. 

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟ 

جواب دادم: نه ! 

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

پی نوشت:زندگی خیلی کوتاهه...کاش قدر لحظه هامونو بدونیم 

| 18:45 | نیلوفر | |

دل که رنجید از کسی ,خرسند کردن مشکل است

شیشه شکسته را پیوند کردن مشکل است

بار حمالان,بدوش کشیدن ننگ نیست

زیر بار منت نامرد رفتن مشکل است

  

ماه من غصه اگر هم روزی مثل باران بارید,

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره ی عشق زمین

خورد وشکست,با نگاهت به خدا چتر شادی را واکن.

 

 

| 19:18 | نیلوفر | |

این چه حرفی ست که در عالم بالاست بهشت؟

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

این چه جهانی ست که نوشیدن می نارواست؟

این چه بهشتی ست در آن خوردن گندم خطاست

آی رفیق این ره انصاف نیست،این جفاست

راست بگو،راست،فردوس برینت کجاست؟

راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست؟

بر همه گویند که هوشیار باش

بر در فردوس نشیند کسی

تا که به درگاه قیامت رسی

از تو بپرسند که در راه عشق

پیرو زرتشت بدی یا مسیح؟

دوزخ ما چشم به راه شماست

راست بگو،راست،آنجا نیز باز همین ماجراست؟

راست بگو،راست،فردوس برینت کجاست؟

اینهمه تکرار مکن ای همای

کفر مگو،شکوه مکن بر خدای

پای از این در که نهادی برون

در غل و زنجیر برندت بهشت

بهشت همان نا کجاست

وای به حالت همای،وای به حالت

این سر سنگین تو از تن جداست

نه نه نه نه توبه کنم باز،حق با شماست

| 22:34 | نیلوفر | |

پسر : سلام عزیزم
دختر : زهر مار , خفه شو
پسر:خانمی اجازه هست من رو مخ شما کار کنم
دختر : خفه شو !! عوضی
پسر : دستت درد نکه , چه با ادب
دختر : خفه شو
پسر : عزیز ساعت چنده ؟
دختر : خفه شو
پسر : دیگه دوستم نداری؟
دختر : خفه شو
پسر:تو بم قلبم زلزله اومده!!!کمکم میکنی؟
دختر : خفه شو 
پسر : حتی یه لحظه , یه لحظه پیشم بمون
دختر : خفه شو
پسر: مگه دوستم نداری؟پس چرا تنهام میزاری؟
دختر : خفه شو 

پسر 

:

I LOVE YOU

دختر : خفه شو !!


پسر : بی وفا دیگه دوستم نداری ؟؟ 
دختر : خفه شو
پسر : شماره تلفنت را میدی ؟؟ 
دختر: خفه شــــــ 091.16.43.8 ــــــــو! 
پسر:

 ID چی ؟؟ اونم نمیدی ??

  

دختر:خفه شــــ

ye_boos_bide_dar_rah_khoda@yahooو!

پسر : یعنی اصلآ دوستم نداری ؟؟  
دختر : خفه شو !! 
پسر : پس چرا تنهام نمیزاری ؟؟ 
دختر : خفه شو !! 
پسر :یه چی بگم !!! (( لطفآ 
دختر : خفه شو
پسر :با من ازدواج کن
دختر : جدی میگی

پسر : خفه شـــــ ــــو 


پی نوشت: چقدر دلم تنگ شده بود

پی نوشت2: بدترین روزای من امتحاناس مخصوصا با بعضی از استادای......

پی نوشت3: نبودم ولی جبران میکنم.مرسی که به یادم بودین.دم همتون گرم

| 14:18 | نیلوفر | |

مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد.کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد....

فردای آن روز وقتی که کشاورز روی روی زمینش مشغول کار بود،کالسکه سلطنتی مجللی در کنار نرده های ورودی زمین کشاورز ایستاد .دو سرباز از آن پیاده شدند و در را برای آقای قد بلندی که لباس های اشرافی بر تن داشت ،بازکردند.زمانی که آن مرد با لباس های گران قیمتی که برتن داشت پایین آمد ،خود را پدر پسری که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بود،معرفی کرد.اوبه کشاورز گفت که می خواهد این محبتش را جبران کند وحاضر است در عوض کار بزرگی که او انجام داده،هرچه بخواهد به او بدهد .
کشاورز با مناعت طبعی که داشت به مرد ثروتمند گفت که او این کار را برای رضای خدا وبه خاطر انسانیت انجام داده و هیچ چشم داشتی در مقابل آن ندارد.در همین موقع پسرکشاورز از ساختمان وسط زمین بیرون آمد.مرد ثروتمند که متوجه شد کشاورز پسرس هم سن وسال پسر خودش دارد ،به پیرمردگفت که می خواهد یک معامله با او بکند.مردثروتمند گفت حال که تو پسرم را نجات دادی ،من هم پسر تو را مثل پسر خودم می دانم .پس اجازه بده هزینه تحصیل او را در بهترین مدارس ودانشگاهها بپردازم .کشاورز موافقت کرد وپسرش پس از چند سال از دانشگاه علوم پزشکی لندن فارغ التحصیل شد وبه خاطر کشف یکی از بزرگ ترین ومهم ترین داروهای نجات بخش جهان که پنی سیلین بود،به عنوان یک دانشمند مشهور شناخته شد .آن پسر کسی نبود جز الکساندر فلیمینگ .چندسال گذشت .دست بر قضا پسر مرد ثروتمند به بیماری لاعلاجی مبتلا شد و این بار الکساندر،پسر کشاورز که امروز یک دانشمند برجسته بود با داروی جدیدش بار دیگر جان آن پسر را نجات داد .
جالب است بدانید که آن مرد ثروتمند و نجیب زاده کسی نبود جز لردراندلف چرچیل و پسرش هم کسی نبود جز وینستون چرچیل .

نتیجه اخلاقی:از هر دستی بدی از همون دست میگیری

پی نوشت:امتحانام داره شروع میشه واسه همین کمتر میام

پی نوشت2:ازاینکه اشکالاتمو میگین واقعا ممنون

| 19:27 | نیلوفر | |

دوس داشتن یعنی چی؟
یعنی چیزی رو کشف کنی که نمیشناسی به سمتش 
جذب بشی و از این جذبه احساس خوبی داشته باشی  .
برای کشف کردنش صبر کنی!انتظار بکشی و در این مسیر
هشیار باشی.گاهی بی قرا باشی و از بی قرارشدن لذت ببری.
مثل من و تو که برای کشف کردن خورشید تا صبح کنار ساحل 
بیدار ماندیم.صبر کردیم خسته نشدیم و لحظه به لحظه بی قرار تر 
شدیم و از این بی قراری لذت بردیم.فاصله ها میتوانند امکانی برای 
بهتر دیدن و لمس کردن باشند. وقتی خورشید غروب می کنه،تو دلت 
برای دیدنش تنگ میشه،جای خالیشو حس می کنی و وقتی دوباره
طلوع می کنه کشف می کنی که تو خورشید ودوس داری.چون بودنش 
با نبودنش برات فرق میکنه
.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

این همه جلوه و در پرده نهانی گل من
وین همه پرده و از جلوه عیانی گل من
آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال
و آن ندانیم که خود چیست تو آنی گل من
از صلای ازلی تا به سکوت ابدی
یک دهن وصف تو هر دل به زبانی گل من
اشک من نامه نویس است وبجز قاصد راه
نیست در کوی توام نامه رسانی گل من
گاه به مهر عروسان بهاری مه من
گاه با قهر عبوسان خزانی گل من
همره همهمه*ی گله و همپای سکوت
همدم زمزمه*ی نای شبانی گل من
دم خورشید و نم ابری و با قوس قزح
شهسواری و به رنگینه کمانی گل من
گه همه آشتی و گه همه جنگی شه من
گه به خونم خط و گه خط امانی گل من
سر سوداگریت با سر سودایی ماست
وه که سرمایه هر سود و زیانی گل من
طرح و تصویر مکانی و به رنگ*آمیزی
طرفه پیچیده به طومار زمانی گل من
شهریار این همه کوشد به بیان تو ولی
چه به از عمق سکوت تو بیانی گل من

از شهریار

پی نوشت:اول سلام

پی نوشت2:ببخشید این چند روز خیلی سرم شلوغ بود ونمیتونستم اپ کنم ولی دیگه سعی میکنم نهایت هفته به هفته اپ کنم

پی نوشت3:برام دعا کنید.درضمن تولد خانوم فاطمه زهرا(س)را به تمامی دوستان تبریک میگم

 


| 18:11 | نیلوفر | |

وزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که

 متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد:

 هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟

 مجنون به خود آمد و گفت:

 من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي

چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم ؟؟؟

قدری تامل بایدت....

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


 يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم ، وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم ، پر پروانه شکستن هنر انسان نيست ، گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم ، يادمان باشد سر سجاده عشق ، جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ، يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد ، طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم
ولي وقتي از تو پرسيدند مرا دوست داري
بدان كه درون آنها جاي گرفته اي.
(رو شفوكو)

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 چقدر خوبه آدم يكي رو دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره

پی نوشت:میدونم رای ونظر یادتون نمیره

پی نوشت2:من خودم عضو این سیستم هستم.باحاله,امتحانش ضرر نداره


Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر

| 16:9 | نیلوفر | |

www . night Skin . ir