X
تبلیغات
شعر های عاشقانه و اس مس و مطالب جالب


شعر های عاشقانه و اس مس و مطالب جالب

وبلاگی از شعر های عاشقانه و اس مس

سلام دوستای خوبم

ممنون از نظراتتون.دوستایه خوبم ازتون میخوام به وبلاگ جدیدم بیاین و با حضورتون خوشحالم کنید.دیدار دوباره من و شما در وب سایت جدید

hamejore2.rozblog

.com

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 | 23:44 | نیلوفر | |

رو یکی از دیوارای یکی از خیابونای شهر دیدم نوشته بود:
...آخه خواهر من..تو که بلد نیستی پارک دوبل بکنی...بهتر نیست مثل سابق که اتومبیل اختراع نشده بود بری سوار خری الاغی چیزی از این دست بشی؟؟..بهتر نیس خداییش؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
زیرش هم نوشته بود..
...البته من خواهر شما نیستم..ولی چنانچه شما قبول کنید خر یا الاغ و یابوی من بشید با کمال میل خودروی خودم رو میفروشم ...سوارتون میشم!!...چراکه نه!!

چهارشنبه هشتم آذر 1391 | 2:4 | نیلوفر | |

دیدین چی شد ؟؟؟؟؟
↓↓
↓↓
↓↓
↓↓
↓↓
اومدم یه بوگاتی ویرون بخرم صاحبش سر یه حرف کوچیک دَبه کرد ،
همه چی رو اوکی کردیم فقط من گفتم پول ندارم ....
بهش بر خورد !!
:|

کصافط معلوم بود فروشنده نیست.....!!!
..........................................................................................
آب ریزش بینی دارم ، رفتم داروخونه یه قرص ضد حساسیت بگیرم . تو عوارض جانبیش نوشته:
.
.

سردرد، سرگیجه، نفخ، حالت تهوع، اختلال در خواب دو بینی، اختلال در تشخیص، نارسایی کبد، نارسایی کلیه، نارسایی قلب، سکته قلبی، سکته مغزی، مرگ ناگهانی! ...

پشیمون شدم ، میکشم بالا امنیتش بیشتر :|

..................................................................................................

به راننده تاکسيه ميگم: هزاری از اين بهتر نداری ؟
ميگه: چشه؟ امام توش خوب نيفتاده؟
من : :-&
امام : :(
مسافرا : ((=
...........................................................................................................

دانشجوی عزیز!

دوست تحصیلکرده ی من !

شمایی که فردا میخواین دکتر مهندس این مملکت بشین !

وااااقعا نمیدونی تو کلاس باید موبایلت رو خاموش کنی؟

نمی بینی خوابیم بیشعور

پی نوشت:دوستان عزیز اگه من لینکتون هستم بهم خبر بدین.چون میخوام لینک دوستانمو یه تکونی بدم.
اگه بهم اطلاع ندین بنارو بر این میذارم که دوست ندارین لینکتون باشم
.
مرسی که قابل میدونین و سر میزنین
همتون رو دوست دارم
چهارشنبه هشتم آذر 1391 | 2:4 | نیلوفر | |

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس

سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم ؟  باز همان آتش سردی که هنوز

حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد


سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارزد



پی نوشت:نبودم ولی با خبر خوب اومدم.

کنکور کارشناسی داشتم.قبوووووووووووول شدم.خیلی خوشحالم.مرسی که به یادم بودین.

به یادتونم به یادم باشید

یکشنبه نهم مهر 1391 | 15:32 | نیلوفر | |

دو روزه با دختره رفیق شدی، میپرسه فامیلیت چیه؟ میگی

میخوای چی کار؟ میگه میخوام ببینم به اسم بچههامون که

انتخاب کردم میاد یا نه!!! 



به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش

حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو

به دود سیگار حساسی! 

هر بار که صفحه ی فیلترینگ رو دیدم یه صلوات فرستادم! مامانم

میگه همینطور ادامه بدی جات تو بهشته! 


بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
سه شنبه دهم مرداد 1391 | 5:6 | نیلوفر | |


سال های بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت
 .

وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست .

روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش

 را برید، وزیر که در آنجا بود گفت:

نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ می دهد در جهت خیر و صلاح شماست !

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و

 دستورزندانی کردن وزیر را داد

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که

 مشغول اسب سواری بود راه را گم  کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور

 افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت  بود به محل سکونت  قبیله هایی رسید که

 مردم آن در حال  تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،

  زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین

 قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست !!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند،

  اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید: چگونه می توانید این مرد را برای قربانی

 کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !!!

  به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.

  پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه

 میگفتی هرچه رخ می دهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد

 زندگیم نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی

 برای تو داشت؟!!

  وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در

 جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای

 قربانی کردن انتخاب می کردند،بنابراین می بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!

ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ می دهد خواست خداوند است.

تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد.

 

))   پائولوکوئیلو((

 

 

 

 

شنبه هفدهم تیر 1391 | 14:3 | نیلوفر | |

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو

لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك

پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین. »

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به

آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك

آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه

فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار

بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته

و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان

خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما

پولدارین »نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه...

نه!»دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون

و نعلبكى اش به هم مى خوره.»آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان

گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را

برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را

داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل

خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و

سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى

را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه

هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

 


پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391 | 16:7 | نیلوفر | |

حکايت است که پادشاهي از وزيرخدا پرستش پرسيد:

بگو خداوندي که تو مي پرستي چه مي خورد، چه مي پوشد ، و چه کار مي کند و اگر تا فردا

جوابم نگويي عزل مي گردي.

 وزير سر در گريبان به خانه رفت .

وي را غلامي بود که وقتي او را در اين حال ديد پرسيد که او را چه شده؟

و او حکايت بازگو کرد.

 غلام خنديد و گفت : اي وزير عزيز اين سوال که جوابي آسان دارد.
 
وزيز با تعجب گفت : يعني تو آن ميداني؟ پس برايم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه ميخورد؟

 - غم بندگانش را، که ميفرمايد من شما را براي بهشت و قرب خود آفريدم. چرا دوزخ را برميگزينيد؟

 -  آفرين غلام دانا.
 
 - خدا چه ميپوشد؟

 - رازها و گناه هاي بندگانش را

 - مرحبا اي غلام

 وزير که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد
 
ولي باز در سوال سوم درماند، رخصتي گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومين را پرسيد.

 غلام گفت : براي سومين پاسخ بايد کاري کني.
 
- چه کاري ؟

- رداي وزارت را بر من بپوشاني، و رداي مرا بپوشي و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به
 
درگاه شاه ببري تا پاسخ را باز گويم.
 
وزير که چاره اي ديگر نديد قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

پادشاه با تعجب از اين حال پرسيد اي وزير اي چه حاليست تو را؟

 و غلام آنگاه پاسخ داد که اين همان کار خداست اي شاه که وزيري را در خلعت غلام

 و غلامي را در خلعت وزيري حاضر نمايد.

 پادشاه از درايت غلام خوشنود شد و بسيار پاداشش داد و او را وزير دست راست خود کرد



چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 | 1:49 | نیلوفر | |

روزي سقراط، حکيم معروف يوناني مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثر است. علت ناراحتيش را پرسيد؛ مرد پاسخ داد: در راه که مي آمدم يکي از  آشنايان را ديدم؛ سلام  کردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذشت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم. سقراط گفت: چرا رنجيدي؟ مرد با تعجب گفت: خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت کننده است. سقراط پرسيد: اگر در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده و از درد و بيماري به خود مي پيچد آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي؟ مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم. آدم که از بيمار بودن کسي دلخور نمي شود. سقراط پرسيد: به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي؟ مرد جواب داد: احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي کردم طبيب يا دارويي به او برسانم. سقراط گفت: همه ي اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي، آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست  است، روانش بيمار نيست؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود؟ بيماري فکر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جاي دلخوري و رنجش، نسبت به کسي که بدي مي کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند.

پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي مي کند، در آن لحظه بيماراست.


جمعه دوازدهم خرداد 1391 | 16:46 | نیلوفر | |

به خاطر غیبتم معذرت میخوام.

ممنون از دوستانه خوبی که فراموشم نکردن.

نظرات که خوندم واقعا خوشحال شدم.از اینکه بعضی از دوستان لطف داشتن به وبم و منو لینک کردن واقعا

تشکر.خیلی خوشحالم که دوستام دارن زیاد میشن.اینم اولین پستم بعد یه مدت نسبتا طولانی.

دوستـــــــــــــــــون دارم               

جمعه دوازدهم خرداد 1391 | 16:45 | نیلوفر | |

www . night Skin . ir